الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )

97

الغدير ( فارسي )

تو او را به سرزمين ربذه تبعيد كرده اى گفت : شگفتا ! هرگز و به هيچ وجه چنين چيزى نبوده زيرا من برترى او و پيش قدم بودن او را در مسلمانى مىشناسم و ما در ميان ياران پيامبر هيچ كس را تواناتر از او نمىشمرديم و از طريق كميل بن زياد آورده‌اند كه او گفت : من در مدينه بودم كه عثمان دستور داد ابوذر به شام ملحق شود و در سال آينده نيز هنگامى كه او را به ربذه تبعيد كرد در مدينه بودم و از طريق عبد الرزاق از معمر از قتاده آورده‌اند كه بوذر سخنانى گفت كه عثمان آن را خوش نداشت ( 1 ) پس وى را دروغگو شمرد ( 2 ) و او گفت : گمان نمىكردم هيچ كس مرا دروغگو شمارد آن هم پس از آن كه پيامبر گفت : زمين در بر نگرفت و آسمان سايه بر سر نيفكند كسى را كه راستگوتر از بوذر باشد ، سپس او را به ربذه فرستاد و بوذر مىگفت : حق گوئى براى من دوستى نگذاشت و چون به ربذه رفت گفت پس از كوچيدنم به شهر پيامبر ، عثمان مرا به بيابان نشينى برگردانيد . و گفت : على ، بوذر را بدرقه كرد و مروان خواست از وى جلوگيرى كند على تازيانه ى خود را ميان دو گوش مركب او زد و در اين باره ميان على و عثمان سخنانى در گرفت تا عثمان گفت : تو نزد من برتر از او نيستى و با يكديگر درشتى نمودند و مردم سخن عثمان را ناپسند شمردند و ميان آن دو افتادند تا آشتىشان دادند و نيز روايت شده كه چون عثمان از مرگ بوذر در ربذه آگاه شد گفت خدا رحمتش كند ! عمار بن ياسر گفت : آرى خدا از سوى همه ى ما رحمتش كند ! عثمان گفت : اى گزندهء . . . پدرت ! آيا مىپندارى من از تبعيد او پشيمان شدم ؟ - كه تمام داستان ، هنگام ياد از درگيرىهاى عمار خواهد آمد . و از طريق ابن خراش كعبى آورده‌اند كه گفت بوذر را در سايبانى موئين يافتم و گفت : همچنان امر بمعروف و نهى از منكر كردم تا حق گوئى براى من

--> ( 1 ) در روايت واقدى و مسعودى كه بيايد مىبينيم كه او گفت : از پيامبر شنيدم مىگفت : چون پسران ابو العاص به سى مرد رسند تا پايان حديث برگرديد به ص ( 2 ) به روايت واقدى عثمان گفت : واى بر تو ابوذر ! بر رسول خدا دروغ مىبندى ؟